![]() |
![]() |
|
| عمومی |
دلم گرفـــته خــــــدا را تو دلگشايـــي كن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:1 توسط فاطمه |
|
|
روانم در به در صحرا به صحرا
نشان کشتزار تشنه اي کو که بارانم که بارانم سراپا پرستوي فراري از بهارم يک امشب ميهمان اين ديارم چو ماه از پشت خرمن ها بر ايد به ديدارم بيا چشم انتظارم کنار چشمه اي بوديم در خواب تو با جامي ربودي ماه از آب چو نوشيديم از آن جام گوارا تو نيلوفر شدي من اشک مهتاب به من گفتي که دل دريا کن اي دوست همه دريا از آن ما کن اي دوست دلم دريا شد و دادم به دستت مکش دريا به خون پروا کن اي دوست به شب فانوس بام تار من بود گل آبي به گندمزار من بود اگر با ديگران تابيده امروز همه دانند روزي يار من بود نسيم خسته خاطر شکوه آميز گلي را مي شکوفاند دل آويز گل سردي گل دوري گل غم گل صد برگ و ناپيداي پاييز من و تو ساقه يک ريشه هستيم نهال نازک يک بيشه هستيم جدايي مان چه بار آورد ؟ بنگر شکسته از دم يک تيشه هستيم سحرگاهي ربودندش به نيرنگ کمند اندازها از دره تنگ گوزن کوه ها دردره بي جفت گدازان سينه مي سايد به هر سنگ سمندم اي سمند آتشين بال طلايي نعل من ابريشمين يال چنان رفتي بر اين دشت غم آلود که جز گردت نمي بينم به دنبال تن بيشه پر از مهتابه امشب پلنگ کوه ها در خوابه امشب به هر شاخي دلي سامان گرفته دل من در برم بي تابه امشب غروبه راه دور وقت تنگه زمين و آسمان خونابه رنگه بيابان مست زنگ کاروانهاست عزيزانم چه هنگام درنگه ز داغ لاله ها خونه دل من گلستون شهيدونه دل من نداره ره به آبادي رفيقون بيابون در بيابونه دل من از اين کشور به آن کشور چه دوره چه دوره خانه دلبر چه دوره به ديدار عزيزان فرصتت باد که وقت ديدن ديگر چه دوره متابان گيسوان درهمت را بشوي اي رود دلواپس غمت را تن از خورشيد پر کن ورنه اين شب بيالايد همه پيچ و خمت را گلي جا در کنار جو گرفته گلي ماوا سر گيسو گرفته بهار است و مرا زينت دشت گلپوش گلي بايد که با من خو گرفته سحر مي ايد و در دل غمينم غمين تز آدم روي زمينم اگر گهواره شب وا کند روز کجا خسبم که در خوابت ببينم نه ره پيدا نه چشم رهگشايي نه سوسوي چراغ آشنايي گريزي بايدم از دام اين شب نه پاي اي دل نه اسب بادپايي چرا با باغ اين بيداد رفته ست ؟ بهاري نغمه ها از ياد رفته ست ؟ چرا اي بلبلان مانده خاموش اميد گل شدن بر باد رفته ست ؟ به خاکستر چه آتش ها که خفته است چه ها دراين لبان نا شکفته است منم آن ساحل خاموش سنگين که توفان در گريبانش نهفته است نگاهت آسمانم بود و گم شد دو چشمت سايبانم بود و گم شد به زير آسمان در سايه تو جهان درديدگانم بود و گم شد غم دريا دلان رابا که گويم ؟ کجا غمخوار دريا دل بجويم ؟ دلم درياي خون شد در غم دوست چگونه دل از اين دريا بشويم؟ سبد پر کرده از گل دامن دشت خوشا صبح بهار و دشت و گلگشت نسيم عطر گياه کال در کام به شهر آمد پيامي داد و بگذشت نسيمم رهروي بي بازگشتم غبار آلودگي اين سرگذشتم سراپا ياد رنگ و بوي گلها دريغا گو غريب کوه و دشتم تو پاييز پريشم کردي اي گل پريشان ز پيشم کردي اي گل به شهر عاشقان تنها شدم من غريب شهر خويشم کردي اي گل خوشا پر شور پرواز بهاري ميان گله ابر فراري به کوهستان طنين قهقهي نيست دريغا کبک هاي کوهساري بهارم مي شکوفد در نگاهت پر از گل گشته جان من به راهت به بام آرزويم لانه دارند پرستوهاي چشمان سياهت شبي اي شعله راهي در تنم کن زبان سرخ در پيراهنم کن سراپا گر بزن خاکسترم ساز در اين تاريکي اما روشنم کن منم چنگي غنوده در غم خويش به لب خاموش و غوغا در دل ريش غبار آلود ياد بزم و ساقي گسسته رشته اما نغمه انديش شقايق ها کنار سنگ مردند بلورين آب ها در ره فسردند شباهنگام خيل کاکلي ها از اين کوه و کمرها لانه بردند بهار آمد بهار سبزه بر تن بهار گل به سر گلبن به دامن مرا که شبنم اشکي نمانده است چه سازم گر بيايد خانه من ؟ غباري خيمه بر عالم گرفته زمين و آسمان ماتم گرفته چه فصل است اين که يخبندان دل هاست چه شهر است اين که خاک غم گرفته ؟ به سان چشمه ساري پاک ماندم نهان در سنگ و در خاشاک ماندم هواي آسمان ها در دلم بود دريغا همنشين خاک ماندم سحرگاهان که اين دشت طلاپوش سراسر مي شود آواز و آغوش به دامان چمن اي غنچه بنشين بهارم باش با لبهاي خاموش تو بي من تنگ دل من بي تو دل تنگ جدايي بين ما فرسنگ فرسنگ فلک دوري به ياران مي پسندد به خورشيدش بماند داغ اين ننگ پرستوهاي شادي پر گرفتند دل از آبادي ما بر گرفتند به راه شهرهاي آفتابي زمين سرد پشت سر گرفتند به گردم گل بهارم چشم مستت ببينم دور گردن هر دو دستت من آن مرغم که از بامت پريدم ندانستم که هستم پاي بستت الا کوهي دلت بي درد بادا تنورت گرم و آبت سرد بادا اسير دست نامردان نماني سمندت تيز و يارت مرد بادا دو تا آهو از اين صحرا گذشتند چه بي آوا چه بي پروا گذشتند از اين صحراي بي حاصل دو آهو کنار هم ولي تنها گذشتند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 20:48 توسط فاطمه |
|
|
۱-در زندگی غر نزن
۲-از عبارت متشکرم به وفور استفاده کن ۳-پایبند ادب و نزاکت باش ۴-حتی کمترین پیشرفتها را تحسین کن ۵-پیش از خوردن هر وعده غذا خدا را شکر کن ۶-هنگام مسواک زدن شیر آب را ببند ۷-غیبت نکن ۸-نمک وگوشت قرمز کم بخور ۹-در زمان حیات وصیت نامه بنویس ۱۰-امانت دار باش |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 21:34 توسط فاطمه |
|
|
صداي تو را دوست دارم صداي تو از "آن" و از جاودان مي سرايد صداي تو از لاله زاران که بر باد... صداي تو از نوبهاران که در ياد مي آيد. صداي تو را ، رنگ و بوي صداي تو را دوست دارم صداي تو از آن سوي شور از پشت بيداد مي آيد ، و جان دل من ، دل جانم از آن به فرياد مي ايد صداي تو اندوه خيام را دارد در آن دم که چون کهکشان ، ابري از ماهتاب و ستاره نواي غزلهاي حافظ بر آن، شاد خواران و اندهگزاران ، ببارد ، بشارد صداي تو اندوه شاد صداي تو را دوست دارم مخالف سراي همايون بيداد! صداي تو در پرده ي دلکش شور زيباست و بر موجزاران دشتي ، و بر اوجساران ماهور و در هر چه گوشه ست از هر چه پرده ست حرير صدايت به تحرير ، چو بر صيقل برکه ها بازي نور زيباست صداي تو همبفتي از مخمل آب و از طعم آتش صداي تو ، چون روح آيينه ي بي خش و بي غش جهان در صداي تو آبي ست و زير و بم هر چه از اصفهان در صداي تو آبي ست و هر سنت از دير گاهان و هر بدعت از ناگهان در صداي تو آبي ست و نو مي شود کهنه ، وقتي که از پنجره ي حنجره تو گذر مي کند و تالار پژواک را در دل و جان تو به صد چلچراغ از برافروختن چو تالار آيينه ، از چار سو شعله ور مي کند به هر گاهي از خوش ترين هاي بيگاه صدايت چو قاليچه اي نور مي آيد و زين آسمان ترشروي مرا مي ربايد ، مرا مي برد دور سوي مخملستان ژرف پگاه آسمان نشابور صداي تو بيداد اندوه در شور شادي صداي تو فرياد زنجير و گلبانگ آزادي من صداي تو آبادي من صداي تو هيهاي ويراني من صداي تو معناي ايراني من صداي تو... اي دوست! اي من! کجايي؟ که از ناکجاها مي آيي و از آن مرا مي ربايي و من هيچ ، من هيچ تر من نه من من منم ، تا مي آيي؟! و سيم نسيم است اينک که بندد ميان تو تا من پل ، اي دوست! و موسيقي غربت من نثار صدايت که در انفجارش ، من از اشک خونين به روي صدايت فشانم گل اي دوست....! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:53 توسط فاطمه |
|
|
گاهی، تعدادی از آدمها به زندگی ما قدم می کذارند،
وخیلی زود ما راترک می کنند. گاهی بعضی از آدمها روح مارا به رقص درمی آورند، آنها،با زمزمه حیات بخش دانش وآکاهی خود، مارا بیدار می کنند وبه ما معرفت می بخشند. آنها مدتی در لحظات زندگی ما توقف می کنند، جای پای آنها در روی قلب ما باقی می ماند، وما دیگر هرگز آن آدم قبلی نخواهیم بود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم مرداد 1388ساعت 18:21 توسط فاطمه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بادرود به همه ی بازدید کنندگــــان من ف- ی متولــد 19 آذر 1354 - قزوین. لطفا با نظرات خودتون راهنمایی فرمایید.
|
| پیوندهای روزانه |
|
کلوچه خانم منیر عزیز-یک نفر باید مرا پیدا کند رسواترین عاشق ها انتظار - امید یاس های وحشی منیرجان-داغ تنهایی نازی جون-روزهای زندگی آلاله ی عزیز آتش ندا جان- یکدی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 |
|
RSS
|
FreeCod Fall Hafez